عیب از غم و شادیست که در پس پرده نهان است هنوز....
گر مرد رهی غم مخور از دوری و دیری ُ دانی که رسیدن هنر گام زمان است هنوز....
تو رهروی دیرینه سر منزل عشقی بنگر که ز خون تو به هر گام
نشان است .هنوز...
آبی که بر آسود
زمینش بخورد زود .
دریا شود آن رود که پیوسته روان است هنوز....
از روی تو دل کندم آموخت زمانه ُ این دیده آن روست که خون آب فشان است هنوز...
دردا و دریغا که در این بازی خونین بازیچه ی ایام دل آدمیان است هنوز....
دل بر گذر قافله لاله و گل داشت ... این دشت که پامال سواران خزان است هنوز ...
زوزی که بجمبد نفس باد بهاری بینی که گل و سبزه کران تا به کران است هنوز ..
ای کوه توفریاد مرا هر روز شنیدی
دردیست در این سینه که همزاد جهان است هنوز...
خون می رود از دیده در این کنج صبوری که صبر که من می کنم فشوردن جان است هنوز...
نمی دانم چه می خواهم بگويم؟
زبانم در دهانم باز، بسته است
در تنگ قفس باز است و افسوس
که بال مرغ آوازم شکسته است.
نمی دانم چه می خواهم بگويم ؟
غمی در استخوانم می گدازد.
خيال ناشناسی آشنا رنگ
گهی می سوزدم گه می نوازد.
گهی در خاطرم می جوشد اين وهم،
ز رنگ آميزی غم های انبوه
که در رگهام جای خون روان است
سيه داروی زهرآگين اندوه
فغانی گرم و خون آلود و پردرد
فرو می پيچدم در سينه تنگ

چو فرياد يکی ديوانهء گنگ
که می کوبد سر شوريده بر سنگ
سرشکی تلخ و شور از چشمهء دل
نهان در سينه می جوشد شب و روز
چنان مار گرفتاری که ريزد
شرنگ خشمش از نيش جگرسوز
پريشان سايه ای آشفته آهنگ ،
ز مغزم می تراود گيج و گمراه
چو روح خوابگردی مات و مدهوش
که بی سامان به ره افتد شبانگاه !
درون سينه ام درديست خونبار
که همچون گريه می گيرد گلويم
غمی آشفته دردی گريه آلود
نمی دانم چه می خواهم بگويم ...!

امشب كه سقف بي ستاره اتاقم بر سرم سنگيني مي كند،
مانده ام كه از چه بنويسم. از آنهايي كه ديروز با من بودند و
امروز رفته اند يا از تو كه هميشه حرفهاي مرا مي خواني ؟
از چه بنويسم؟
از آسماني كه در حال عبور است يا از دلي كه سوت و كور است؟
از زمين بنويسم يا از زمان يا از يك نگاه مهربان؟ از خاطراتي كه با
تو در باران خيس شد يا از غزلهايي كه هيچ وقت سروده نشد؟
از چه بنويسم؟
از نامه اي كه هرگز به سويت نفرستادم يا از ترانه اي كه هرگز
برايت نسرودم؟ از چتري كه هرگز زير آن نايستاديم يا از بدرودي
كه هرگز آن را بر زبان نياورديم؟
اي عشق ناگزير! اگر قرار باشد بنويسم، بايد در همه سطرهاي
دفترم حضور داشته باشي. نفسهاي تو مي تواند برگ برگ دفترم
را از پاييز پاك كند.
بغض شعرم بازم تر شد
یه فریاد خاموشی تمام وجودم رو داغ و آتشین
نمی دونم زیر قفسه های چهار ستونم چیه هست اما می دونم حالا آنقدر داغ شده که
تمام شعرهای خیالی و زندانی که از شما در روح و جانم معنی دار شدن رو داره ذره ذره ذوب می کنه و از پنجره ای که پر شده از شما سرازیر می شه
اصلا
چه توقعی دارم ها! من شاعر نیستم
فقط و فقط فقط اومدم بگم خیلی دلم برای شما تنگ شده خیلی خیلی خیلیییییییییییییی
تکلیفم روشن شد !!!!
خاموش می شوم و اینبار فرهادوار باید به جای کوه دل بکنم
و چه سخت است!!!!!
می دانی تنهاییم
کجایش درد دارد ؟
انکارش نبودنش و نیستیش!
تنهایم دو چندان شده است و انکارش
دو صد چندان!
باز باران
اما این بار بی ترانه
گریه های بی بهانه
می خورد بر سقف قلبم
یاد آورد کودکی های پر بهانه