تبليغاتX
بهانه های باران
حرفهای نگفته
امروز عیدی از خدا گرفتم ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم فروردین 1391ساعت 12:18  توسط مریم  | 

امروز نه آغاز و نه انجام جهان است

         عیب از غم و شادیست که در پس پرده نهان است هنوز....

گر مرد رهی غم مخور از دوری و دیری ُ دانی که رسیدن هنر گام زمان است هنوز....

تو رهروی دیرینه سر منزل عشقی بنگر که ز خون تو به هر گام

                                                                                     نشان است .هنوز...

آبی که بر آسود

                        زمینش بخورد زود .

دریا شود آن رود که پیوسته روان است هنوز....

از روی تو دل کندم آموخت زمانه ُ این دیده آن روست که خون آب فشان است هنوز...

دردا و دریغا که در این بازی خونین بازیچه ی ایام دل آدمیان است هنوز....

دل بر گذر قافله لاله و گل داشت ... این دشت که پامال سواران خزان است هنوز ...

زوزی که بجمبد نفس باد بهاری بینی که گل و سبزه کران تا به کران است هنوز ..

ای کوه توفریاد مرا هر روز شنیدی

دردیست در این سینه که همزاد جهان است هنوز...

خون می رود از دیده در این کنج صبوری که صبر که من می کنم فشوردن جان است هنوز...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم اسفند 1390ساعت 17:56  توسط مریم  | 

نمی دانم چه می خواهم بگويم؟            

 زبانم در دهانم باز، بسته است

در تنگ قفس باز است و افسوس 

 که بال مرغ آوازم شکسته است.

 نمی دانم چه می خواهم بگويم ؟

 غمی در استخوانم می گدازد.

خيال ناشناسی آشنا رنگ

 گهی می سوزدم گه می نوازد.

  گهی در خاطرم می جوشد اين وهم،

ز رنگ آميزی غم های انبوه

 که در رگهام جای خون روان است

سيه داروی زهرآگين اندوه

فغانی گرم و خون آلود و پردرد

فرو می پيچدم در سينه تنگ

 

 چو فرياد يکی ديوانهء گنگ

که می کوبد سر شوريده بر سنگ

سرشکی تلخ و شور از چشمهء دل

 نهان در سينه می جوشد شب و روز

 چنان مار گرفتاری که ريزد

 شرنگ خشمش از نيش جگرسوز

 پريشان سايه ای آشفته آهنگ ،

 ز مغزم می تراود گيج و گمراه

 چو روح خوابگردی مات و مدهوش

 که بی سامان به ره افتد شبانگاه ! 

 درون سينه ام درديست خونبار

 که همچون گريه می گيرد گلويم

غمی آشفته دردی گريه آلود

نمی دانم چه می خواهم بگويم ...!

+ نوشته شده در  شنبه یکم بهمن 1390ساعت 11:52  توسط مریم  | 

 

امشب كه سقف بي ستاره اتاقم بر سرم سنگيني مي كند،

مانده ام كه از چه بنويسم. از آنهايي كه ديروز با من بودند و

امروز رفته اند يا از تو كه هميشه حرفهاي مرا مي خواني ؟

از چه بنويسم؟

از آسماني كه در حال عبور است يا از دلي كه سوت و كور است؟

از زمين بنويسم يا از زمان يا از يك نگاه مهربان؟ از خاطراتي كه با

تو در باران خيس شد يا از غزلهايي كه هيچ وقت سروده نشد؟

از چه بنويسم؟

از نامه اي كه هرگز به سويت نفرستادم يا از ترانه اي كه هرگز

برايت نسرودم؟ از چتري كه هرگز زير آن نايستاديم يا از بدرودي

كه هرگز آن را بر زبان نياورديم؟

اي عشق ناگزير! اگر قرار باشد بنويسم، بايد در همه سطرهاي

دفترم حضور داشته باشي. نفسهاي تو مي تواند برگ برگ دفترم

را از پاييز پاك كند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آبان 1390ساعت 16:54  توسط مریم  | 

الان که اینجام

 بغض شعرم بازم تر شد

 یه فریاد خاموشی تمام وجودم رو داغ و آتشین 

نمی دونم زیر قفسه های چهار ستونم چیه هست اما می دونم حالا آنقدر داغ شده که

تمام شعرهای خیالی و زندانی که از شما در روح و جانم معنی دار شدن رو داره ذره ذره ذوب می کنه و از پنجره ای که پر شده از شما سرازیر می شه 

اصلا

چه توقعی دارم ها! من شاعر نیستم

فقط و فقط فقط اومدم  بگم خیلی دلم برای شما تنگ شده خیلی خیلی خیلیییییییییییییی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آبان 1390ساعت 16:47  توسط مریم  | 

من رفتني ام!

اومد پيشم حالش خيلي عجيب بود فهميدم با بقيه فرق ميکنه

گفت :حاج آقا يه سوال دارم که خيلي جوابش برام مهمه

گفتم :چشم اگه جوابشو بدونم خوشحال ميشم بتونم کمکتون کنم

گفت: من رفتني ام!

گفتم: يعني چي؟

گفت: دارم ميميرم

گفتم: دکتر ديگه اي رفتی، خارج از کشور؟

گفت: نه همه اتفاق نظر دارن، گفتن خارج هم کاري نميشه کرد.

گفتم: خدا کريمه، انشاله که بهت سلامتي ميده

با تعجب نگاه کرد و گفت: اگه من بميرم یعنی خدا کريم نيست؟

فهميدم آدم فهميده ايه و نميشه گل ماليد سرش

گفتم: راست ميگي، حالا سوالت چيه؟


گفت: من از وقتي فهميدم دارم ميميرم خيلي ناراحت شدم از خونه بيرون نميومدم

کارم شده بود تو اتاق موندن و غصه خوردن

تا اينکه يه روز به خودم گفتم تا کي منتظر مرگ باشم

خلاصه يه روز صبح از خونه زدم بيرون مثل همه شروع به کار کردم

اما با مردم فرق داشتم، چون من قرار بود برم و انگار اين حال منو کسي نداشت

خيلي مهربون شدم، ديگه رفتاراي غلط مردم خيلي اذيتم نميکرد

با خودم ميگفتم بذار دلشون خوش باشه که سر من کلاه گذاشتن

آخه من رفتني ام و اونا انگار موندنی

سرتونو درد نيارم من کار ميکردم اما حرص نداشتم

بين مردم بودم اما بهشون ظلم نميکردم و دوستشون داشتم

ماشين عروس که ميديم از ته دل شاد ميشدم و دعا ميکردم

گدا که ميديدم از ته دل غصه ميخوردم و بدون اينکه حساب کتاب کنم کمک ميکردم

مثل پير مردا برای همه جوونا آرزوي خوشبختي ميکردم

الغرض اينکه اين ماجرا منو آدم خوبي کرد و مهربون شدم

حالا سوالم اينه که من به خاطر مرگ خوب شدم و آيا خدا اين خوب شدن منو قبول ميکنه؟


گفتم: بله، اونجور که میدونم و به نظرم ميرسه آدما تا دم رفتن خوب شدنشون واسه خدا عزيزه

آرام آرام خدا حافظي کرد و تشکر، وقتی داشت ميرفت گفتم: راستي نگفتي چقدر وقت داري؟


گفت: معلوم نيست بين يک روز تا چند هزار روز!!!


يه چرتکه انداختم ديدم منم تقريبا همين قدرا وقت دارم. با تعجب گفتم: مگه بيماريت چيه؟

گفت: بيمار نيستم!

گفتم: پس چي؟

گفت: فهميدم مردنيم، رفتم دکتر گفتم: ميتونيد کاري کنيد که نميرم گفتن:نه گفتم: خارج چي؟ و باز گفتند : نه! خلاصه حاجي

مارفتني هستيم وقتش فرقي داره مگه؟

باز خنديد و رفت و دل منو با خودش برد




اگر این نوشته را خواندی ؛ بدان و آگاه باش که تو شایسته

آنی و از نیک ترین مهربانان هستی پس تو هم آن را برای نیک ترین مهربانانت

بفرست و زنجیره مهربانی را ادامه بده





برای آنان که یادشون رفته من رفتنی ام ...
حرص می زنند و دیگران را می آزارند ... دوستان من هم رفتنی ام مرا ببخشید از صمیم قلب...
+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آبان 1390ساعت 16:36  توسط مریم  | 

تکلیفم روشن شد !!!!

خاموش می شوم و اینبار فرهادوار باید به جای کوه دل بکنم

و چه سخت است!!!!!

می دانی تنهاییم

      کجایش درد دارد ؟

                 انکارش نبودنش و نیستیش!

تنهایم دو چندان شده است و انکارش

                               دو صد چندان!

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم آبان 1390ساعت 15:52  توسط مریم  | 

 

باز باران

اما این بار بی ترانه

گریه های بی بهانه

می خورد بر سقف قلبم

یاد آورد کودکی های پر بهانه

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم مهر 1390ساعت 18:6  توسط مریم  | 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم شهریور 1390ساعت 10:56  توسط مریم  | 

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم شهریور 1390ساعت 21:8  توسط مریم  |